{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

لینو

#لینو
از این به بعد من کنارت هستم دخترم
لینو/ا.ت
P:9


مینهو خواست بره سمتش که ا.ت نزاشت..

ا.ت: نزدیک من نشو
-ازن دور بمون
لینو: ا.ت گوش کن ببین چی میگم
-الان واسم مهم نیست که حرفم رو باور می‌کنی یا نه چون خودمم هنوز قبول نکردم اما اینو بدون که همه اینایی که الان بهت گفتم واقعیت دارن پس خوب بهشون فک کن چون توهم هیچ چاره دیگه جز پذیرش این موضوع نداری!

بعد از اون لینو ازجاش بلند شد و رفت سمت اتاق کارش و ا.ت رو با افکار و ذهن شلوغش تنها گذاشت..
آدم بی احساسی نبود فقط میدونست ا.ت الان نیاز داره تا تنها باشه..

ا.ت همون‌طور سرجاش نشسته بود و به جای خالی لینو نگاه میکرد..
ذهنش خیلی شلوغ بود..
شلوغ تر از همیشه..
به حرفای مینهو که فک کرد دید همشون منطقین اما خب قلبش بهش اجازه نمی‌داد تا باور کنه..
میدونید چرا؟؟
چون اون کسی که لینو داشت درمورد حرف میزد مادرش بود!
همون مادری که بزرگش کرده بود و براش زحمت کشیده بود..
درسته که تا قبل از اینکه اون بدنیا بیاد قصد خوبی نداشته اما همچی زمانی که اون بدنیا اومد برعکس شد!
مادرش حاضر شد تا جون دخترش رو نجات بده اما خودش هم در کنار شوهرش بمیره..
پس نمیتونست مادرش رو مقصر همچی بدونه!
ولی خب بازم باید بهش فک میکرد..
بلند شد و رفت تو اتاقش اون شب و چند شب دیگه همش به این موضوع فکر میکرد..
این موضوع باعث کم خوابی و کم غذا شدنش شده بود..
نمیتونست درست بخوابه و درست غذا بخوره..
حتی دیگه مثل قبلنا هم با لینو وقت نمیگذروند..
لینو فک میکرد ا.ت بابت اون موضوع از دست لینو عصبیه و دیگه دلش نمیخاد پیشش بمونه اما اشتباه میکرد و دقیقا زمانی متوجه این موضوع شد که ا.ت اومد تو اتاقش تا باهاش حرف بزنه..

ا.ت: میتونم بیام تو
لینو: آره بیا

در رو باز کرد و رفت داخل..
لینو یه عینک طبی زده بود با جدیت تمام به ورقه های جلوش نگاه میکرد..
شاید هرکسی وقتی اون اخم رو صورتش میدید میترسید اما از نظر ا.ت لینو تو هر شرایطی حتی اگه عصبی باشه و اخم کنه باز هم یه پیشیه نازه!

لینو: چیزی میخاستی بگی؟
ا.ت: آره
لینو: خب بگو می‌شنوم
ا.ت: من درمورد چیزایی که گفتی خیلی فک کردم و..
دیدگاه ها (۲)

لینو

...

لینو

لینو

&و اسم باند ما شات این هست و دشمن ما گروه باندی شاتاپ هست و ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط